م.م.آ.

آی شادی! چهره آبی‌ات پیدا نیست*
نویسنده : م.م.آ. - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

خیلی آدم غمگینی نیستم. برون‌گرا بودنم هم کمک می‌کند که اگر غمی در دل باشد رفیقی بیاید و غم را به صحبت بزداید اما الان که نگاه می‌کنم می‌بینم همیشه باید به بهانه‌ای شاد باشم.

کوچکتر که بودم وضعم بدتر بود. مثلا از شهرستان - یعنی از پیش تقریبا همه فامیل - دلتنگ می‌شدم و سعی می‌کردم برای خودن دلخوشی درست کنم. دلخوشی می‌توانست رفتن خانه عموی بابا و فوتبال بازی کردن با حسین آقا آن هم با توپ پینگ پنگ باشد یا اینکه پنج‌شنبه زنگ ورزش است و این‌ها. برخی مواقع هم بود که بی‌دلخوشی می‌ماندم و غمگین.

حالا وضع همان است اما دلخوشی‌ها بهتر شده. زهرا هست. مطالعه هست. درس هست. کارهایم هست و البته آروزهایم برای آینده. اما همه این‌ها هم تاریخ مصرفی دارند.

به زندگی که نگاه می‌کنم غم را دیفالت حس می‌کنم نه شادی و می‌ترسم از روزی که دلخوشی نداشته باشم. تا حالا البته دلخوشی از بین نرفته بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده است تا بعدا چه شود.

*تغییر یافته شعر احمد شاملو


 
 
سربازان طلب‌کار و خودکامه
نویسنده : م.م.آ. - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
 

هفته پیش بود گمانم که با زهرا سوار تاکسی شدم. همراه دو مامور راهنمایی و رانندگی. از همان لحظات اولیه خوشحال بودم برای کسب یک تجربه جدید اما فکر نمی‌کردم که این تجربه این‌گونه عمیق باشد.
میانه‌ی راه ما؛ مقصد ماموران راهنمایی و رانندگی بود. هر دو از تاکسی پیاده شدند و بدون اینکه پولی بپردازند راه خود را کشیدند و رفتند. البته از این موضوع تعجب کردیم. 

قصه در سطوحی قابل تحلیل است:

1. آن دو سرباز معتقدند که دارند به جامعه خود و البته مردمی که در این جامعه زندگی می‌کنند نفع عمومی می‌رسانند پس آن‌ها هم باید به این سربازها منفعت عمومی برسانند. این البته از یک زاویه جای خوشحالی دارد که یک خدمتگزار در بخش عمومی خود را منفعت‌رسان مردم و نه دولت بداند که اگر فردا روزی منافع دولت با مردم تضاد پیدا کرد، طرف مردم را بگیرد اما ...

اما از دو زاویه هم اینگونه تفکر صحیح نیست. نخست از این زوایه که خدمت‌رسانی متقابل مردم به خدمتگزاران بخش عمومی خود باید از سر لطف باشد نه از سر تکلیف چرا که آنان حق دارند چنین خدمتی به آنان بشود. 

و دوما اینکه آن سربازان باید بدانند مردم به نوبه خود سهم خود را در قبال خدمات عمومی دریافتی می‌دهند. منابع عمومی‌شان (مانند نفت) در اختیار دولت است و مالیات‌ نیز می‌پردازند بنابراین نباید پنداشت که مردم دارند از سربازها خدمت بی مزد و مواجب می‌گیرند.

و نکته دیگری که در این سطح می‌توان گفت این است که در صورتی که سربازان بخواهند خود چنین قضاوتی کنند و به خاطر خدمت‌رسانی عمومی، از مردم طلبی کنند در مرحله پیشاحقوقی قرار دارند که در آن فارغ از نهادهای موجود هر فرد سعی می‌کند خود از دیگران انتقام بگیرد و حق خود را بستاند.

2. سطح دومی که در آن این مساله قابل تحلیل است این است که آیا خودکامگی از نهاد به فرد منتقل می‌شود یا این فرد است به یک نهاد خصلت خودکامه می‌دهد. این سوال از اینحا مطرح می‌شود که می‌توان عمل سربازان را نوعی اعمال اقتدار غیرقانونی و مستبدانه بر راننده تاکسی دانست زیرا آنان اختیار خود را بر حسب موقعیت خود بر راننده تاکسی تحمیل کرده‌اند.

اما پاسخی که می‌توان به سوال نسبت متقابل نهاد و فرد در خودکامگی یکدیگر داد این است که اگر چه به نظر می‌رسد یک فرد خودکامه می‌تواند یک نهاد دموکراتیک را تبدیل به نهاد خودکامه کند و نیز به نظر می‌رسد که یک نهاد خودکامه می‌تواند فرد مبادی آداب دموکراتیک را تبدیل به یک مستبد نماید اما وجود یک نهاد دموکراتیک همراه با نظارت‌های قانونی بر آن برای یک جامعه امیدبخش‌تر از یک نهاد خودکامه است که قرار است انسان‌های نیکو بر آن حکمرانی کنند.


 
 
پایان افتخار دانشکده حقوق بهشتی
نویسنده : م.م.آ. - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
 

همین الان دیدم حکم را و ظاهرا ساعاتی پیش اعلام شده است. دکتر افتخار جهرمی ریاست سی ساله دانشکده حقوق را به معاون آموزشی خود دکتر باقر شاملو تحویل داد. این خبر است و البته در پس هر خبر هزار حرف.

اولین خبر ناراحت کننده دانشکده را حمید رضا جعفر به من داد. فوت دکتر امیرحسین فخاری بود. خبر البته خیلی برای ما ناراحت کننده هم نبود که او استاد ما نبود و حضور در تشییع جنازه به لطف اشتباه دکتر محقق داماد سوژه‌ای برای خنده ما آفریده بود. اما دور خوشی تمام شده بود.

عکس: رضا معطریان، شهروند امروز
چند روز بعد عاشورا بود به همان وصف که همه می‌دانیم و بعد از آن بود که دیگر دکتر امیرارجمند را در دانشکده ندیدیم.
بهار رسید اما "سپیده" بهار دانشکده را خزان کرد. کمی بعد از آن هم دکتر نوربها رفت که البته قبل از رفتنش به سوی آسمان، هماره با دکتر هاشمی بازنشانده شده بود. کمی قبل یا بعد از ان هم صابر نیاورانی استاد حقوق بشر و حقوق کودک اخراج شده بود. کمی بعد از آنکه در سالن دانشکده دیده بودیمش و از او سوال پرسیده بودیم. ناگهانی و بی سر و صدا و کار بعضی‌ها را کم کرد.
سر کلاس آیین دادرسی دکتر شمس که بودیم فکر نمی‌کردیم این آخرین کلاسمان باشد با مرد شیرازی خنده‌روی پرکار و پربار اما بود. شمس هم با بغض رفت.

و بعد از شمس نوبت به نیک‌پی رسید. حکم اخراجش آمد اما بی سر و صدا اعتراض کرد و حالا دیگر اطمینان داریم که امیر نیک‌پی هم از دانشکده خواهد رفت.
این‌ها همه به کنار. با این آخری چه کنیم که دو استاد خوب هم اگر مانده‌ بودند از صدقه سری او بود و رایزنی‌های بالا بالاهایش اما پیرمرد کوتاه قد و بزرگ منش ما هم دانشکده را تنها گذاشت و رفت تا نکبت چند ساله دانشکده پایان نگیرد. نکبتی که تا به حال شرح رفتن‌های ناشی از آن رفت اما آمدن‌های نکبت‌بار در این چند سال در دانشکده هم کم نبوده است و قلم همین‌جا بماند بهتر است.


 
 
ما را چه به حقوق بشردوستانه؟
نویسنده : م.م.آ. - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

در عرض دو روز، دو اتفاق در حوزه حقوق بشردوستانه برایم اتفاق افتاد. یکی کشته‌شدن معمرالقذافی بود که در اینجا سعی کرده‌ام به طور مفصل از دید حقوق بشر و حقوق بشردوستانه به آن بپردازم و دومی اول شدن تیم ایران در مسابقات شبیه سازی دیوان بین المللی کیفری بود.(+) توضیح اینکه Researcher یا همان محقق این تیم همسر من بوده است و من از فاصله بسیار نزدیک با این تیم و تلاششان آشنا بودم.

از هنگامی که زهرا به حقوق بشردوستانه گرایش پیدا کرد همیشه به خود می‌گفتم ما را چه به حقوق بشردوستانه. ما که در حال صلح حقوق انواع بشر را رعایت نمی‌کنیم و با ابزارهای مختلف سعی در تهدید و تحدید آن هستیم چرا باید حقوق بشردوستانه بخوانیم و برای آن Moot Court (دادگاه مجازی) برگزار کنیم که هدفش رعایت کرامت انسانی در هنگامه جنگ است. اما از چند وقت پیش به پاسخ این سوال رسیده‌ام:

1. حقوق بشردوستانه یک حقوق درجه دوم نسبت به حقوق بشر نیست. اینگونه نیست که از حکومتی بخواهیم ابتدا حقوق بشر را رعایت کند و سپس به رعایت حقوق بشردوستانه بپردازد. جنس این دو با هم متفاوت است. حقوق بشر، حق‌های بشری بر اساس انسان بودن او در تمام زمان‌هاست و حقوق بشردوستانه، مجموعه قواعدی برای محدود کردن روش‌ها و سلاح‌های جنگی.

2. جامعه ما به حقوق بشردوستانه و بسط و گسترش آن نیاز دارد. علاوه بر اینکه در سرزمینی واقع شده است که هر آن ممکن است جنگی با همسایه‌ای صورت گیرد و همواره در معرض تهدیدات قدرت های بزرگ بوده است، به تازگی با خطر جنگ داخلی هم روبرو است. بسیاری هستند که آینده وضعیت فعلی کشور را لیبی یا پاکستان می‌دانند بنابراین باید به آن روزها هم فکر کرد. سرنوشت قذافی و نحوه کشته شدن او این مساله را به خوبی به ما نشان داد و آموخت که در کنار حقوق بشر باید به حقوق بشردوستانه هم اندیشید.


 
 
پدر و سرباز
نویسنده : م.م.آ. - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

این‌ها تصویرهایی است که از سربازی در خاطر دارم. اینکه الان چرا پرداخته‌ام به سربازی خود حکایتی است که آخرین بخش این مطلب آن حکایت را می‌گوید.

1.شش ساله بودم اما می‌خواستم بروم مدرسه یا شاید هم می‌خواستند بروم مدرسه. بالاخره به زور حرف‌های پدر و فرهنگی بودن مادر اجازه ورود دادند به دبستان امید انقلاب. اما بازرس که می‌خواست بیاید چون اسمم نبود در لیست می‌فرستادندم بیرون. در این ایام گاهی می‌رفتم مدرسه مادر و البته میان دخربچه‌ها و گاهی هم محل کار پدر. جایی نزدیک کاخ یکی از قاجاریان در ته‌ران. آن روزها امضای پدر را وارد بودم و سربازها شوخی می کردند که بیا پای دفترچه را امضا کن که برویم مرخصی. این روزها هر کاری میکنم امضای پدر را بلد نیستم.

2.همان حدودها بود که شبی همراه میهمان‌هایمان برمی‌گشتیم خانه. پدر ناگهان اراده کرد برود محل کار و چیزی بردارد. ساعت حدود 12 بود اما چراغ اتاق تکثیر روشن. اضطراب و خشم در چهره پدرمبود. رفتیم و دیدیم یکی از سربازها نقاشی دختری را دارد کپی می کند. نمی‌دانم آن نقاشی چقدر اروتیک یا زیبا بود که ارزش این کار را داشت اما الان که فکر می‎کنم می‌بینم آن زمان مردم با چه چیزهایی دلخوش بودند. نقاشی سیاه و سفید کپی شاید هم استنسیل. سرباز 48 ساعت بازداشت خورد.

3.شهرک‌هایی که در آن بودیم پر بود از سرباز. سربازهایی که شانس رو کرده بود به آن‌ها و آمده بودند هواخوری نزدیک لواسانات و مینی‌سیتی و البته کارهای شهرک هم خیلی سخت نبود. از آن سربازها خاطرات زیادی دارم. از آقای کرمانی بگیر که بعد از خدمتش هم سوپر مارکتی شهرک بهمن بود تا سربازکی سیاه چرده که من و خواهر و مادر به او "وختگوری" می گفتیم. وختگوری واژه ای است آرانی که تهرانی‌ها به آن حیوانکی می‌گویند. پدر ما را به آن شهرک‎ها آورده بود.

روح الله یزدانی - مهر

4.دلم همیشه خوش بود به معافیتی که از پس جبهه رفتن پدر داشتم. شاید یکی از دلایل ازدواج زودهنگام (بهنگام؟) هم همین بود. تا اینکه گفتند فرزندان سرداران نمی‌توانند از آن استفاده کنند. البته پدر "با زن نشسته" شد و کارت سبز معافیت را گرفتم. کارتی که پشت آن نوشته اعتبارش تا دم جنگ است ولی همینش را هم خیلی از آدم‌ها ندارند. با خودم قبل و بعد از معافیت خیلی کلنجار رفتم که کار خوبی بود گرفتنش یا نه. برای خوب‌بودنش به نتیجه نرسیدم ولی لااقل حقم بود.

5.خانه پدری همیشه پر است از صدای تلفن که می دانیم از پس آن یک آرانی یا کاشانی سربازی دارد در فلان جائک که می‌خواهد بیاید تهران یا یک جای نزدیک تر. کوچک تر که بودم به این نتیجه می‌رسیدم که این کارهای پدر نه حق است و نه خوب. الان اما دیگر راجع به آن فکر هم نمی‌کنم.

6.در بی.آر.تی. نشسته‌ام. محمد منصوری بروجنی کنار من است. می‌خواهد برود بروجن و منتظر اعزام به خدمت باشد و من فکر می‌کنم به اینکه در این دو سال استعداد و علم محمد به کجا می‌رود. بعد از خدمت چه می‌شود. جلو شکوفایی‌اش گرفته می‌شود یا نه. این روزها به مثلث سرباز و من و پدر فکر میکنم. 

 


 
 
خانه جدید
نویسنده : م.م.آ. - ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

اتفاق زودتر از آنچه گمان می‌کردم افتاد.اولا که آدرس وبلاگ قبلی ام را دوست نداشتم و هر چه فکر کردم وجه تسمیه ی آن را خودم هم نفهمیدم! شاید فقط انتخابی بود که در بلاگفا جای خالی داشت.ثانیا بلاگفا امکان تگ‌کردن مطالب را به من نمی داد و این موضوع به شدت برای یک وبلاگ و وبلاگ‌نویس مضر است.ثالثا اینکه اسباب کشی هم عالمی دارد و خانه ی جدید صفای دیگری.این بود که از آنجا آمدیم اینجا.

یکی هم نیست که بگوید میان این هیر و ویر خانه خریدن و عروسی و کار برای قانون و مهرنامه آخر وبلاگ نویسی چیست دیگر.شاید فقط یک جمله بتوانم بگویم که تجدید روحیه ام است.

باشد که در اینجا هم مانند کنارگذر موفق باشم.(به نظر خودم موفق بودم! خود شیفتگی هم نیست!)