آی شادی! چهره آبی‌ات پیدا نیست*

خیلی آدم غمگینی نیستم. برون‌گرا بودنم هم کمک می‌کند که اگر غمی در دل باشد رفیقی بیاید و غم را به صحبت بزداید اما الان که نگاه می‌کنم می‌بینم همیشه باید به بهانه‌ای شاد باشم.

کوچکتر که بودم وضعم بدتر بود. مثلا از شهرستان - یعنی از پیش تقریبا همه فامیل - دلتنگ می‌شدم و سعی می‌کردم برای خودن دلخوشی درست کنم. دلخوشی می‌توانست رفتن خانه عموی بابا و فوتبال بازی کردن با حسین آقا آن هم با توپ پینگ پنگ باشد یا اینکه پنج‌شنبه زنگ ورزش است و این‌ها. برخی مواقع هم بود که بی‌دلخوشی می‌ماندم و غمگین.

حالا وضع همان است اما دلخوشی‌ها بهتر شده. زهرا هست. مطالعه هست. درس هست. کارهایم هست و البته آروزهایم برای آینده. اما همه این‌ها هم تاریخ مصرفی دارند.

به زندگی که نگاه می‌کنم غم را دیفالت حس می‌کنم نه شادی و می‌ترسم از روزی که دلخوشی نداشته باشم. تا حالا البته دلخوشی از بین نرفته بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده است تا بعدا چه شود.

*تغییر یافته شعر احمد شاملو

/ 1 نظر / 15 بازدید
زهرا

منم تاریخ مصرف دارم؟