پدر و سرباز

این‌ها تصویرهایی است که از سربازی در خاطر دارم. اینکه الان چرا پرداخته‌ام به سربازی خود حکایتی است که آخرین بخش این مطلب آن حکایت را می‌گوید.

1.شش ساله بودم اما می‌خواستم بروم مدرسه یا شاید هم می‌خواستند بروم مدرسه. بالاخره به زور حرف‌های پدر و فرهنگی بودن مادر اجازه ورود دادند به دبستان امید انقلاب. اما بازرس که می‌خواست بیاید چون اسمم نبود در لیست می‌فرستادندم بیرون. در این ایام گاهی می‌رفتم مدرسه مادر و البته میان دخربچه‌ها و گاهی هم محل کار پدر. جایی نزدیک کاخ یکی از قاجاریان در ته‌ران. آن روزها امضای پدر را وارد بودم و سربازها شوخی می کردند که بیا پای دفترچه را امضا کن که برویم مرخصی. این روزها هر کاری میکنم امضای پدر را بلد نیستم.

2.همان حدودها بود که شبی همراه میهمان‌هایمان برمی‌گشتیم خانه. پدر ناگهان اراده کرد برود محل کار و چیزی بردارد. ساعت حدود 12 بود اما چراغ اتاق تکثیر روشن. اضطراب و خشم در چهره پدرمبود. رفتیم و دیدیم یکی از سربازها نقاشی دختری را دارد کپی می کند. نمی‌دانم آن نقاشی چقدر اروتیک یا زیبا بود که ارزش این کار را داشت اما الان که فکر می‎کنم می‌بینم آن زمان مردم با چه چیزهایی دلخوش بودند. نقاشی سیاه و سفید کپی شاید هم استنسیل. سرباز 48 ساعت بازداشت خورد.

3.شهرک‌هایی که در آن بودیم پر بود از سرباز. سربازهایی که شانس رو کرده بود به آن‌ها و آمده بودند هواخوری نزدیک لواسانات و مینی‌سیتی و البته کارهای شهرک هم خیلی سخت نبود. از آن سربازها خاطرات زیادی دارم. از آقای کرمانی بگیر که بعد از خدمتش هم سوپر مارکتی شهرک بهمن بود تا سربازکی سیاه چرده که من و خواهر و مادر به او "وختگوری" می گفتیم. وختگوری واژه ای است آرانی که تهرانی‌ها به آن حیوانکی می‌گویند. پدر ما را به آن شهرک‎ها آورده بود.

روح الله یزدانی - مهر

4.دلم همیشه خوش بود به معافیتی که از پس جبهه رفتن پدر داشتم. شاید یکی از دلایل ازدواج زودهنگام (بهنگام؟) هم همین بود. تا اینکه گفتند فرزندان سرداران نمی‌توانند از آن استفاده کنند. البته پدر "با زن نشسته" شد و کارت سبز معافیت را گرفتم. کارتی که پشت آن نوشته اعتبارش تا دم جنگ است ولی همینش را هم خیلی از آدم‌ها ندارند. با خودم قبل و بعد از معافیت خیلی کلنجار رفتم که کار خوبی بود گرفتنش یا نه. برای خوب‌بودنش به نتیجه نرسیدم ولی لااقل حقم بود.

5.خانه پدری همیشه پر است از صدای تلفن که می دانیم از پس آن یک آرانی یا کاشانی سربازی دارد در فلان جائک که می‌خواهد بیاید تهران یا یک جای نزدیک تر. کوچک تر که بودم به این نتیجه می‌رسیدم که این کارهای پدر نه حق است و نه خوب. الان اما دیگر راجع به آن فکر هم نمی‌کنم.

6.در بی.آر.تی. نشسته‌ام. محمد منصوری بروجنی کنار من است. می‌خواهد برود بروجن و منتظر اعزام به خدمت باشد و من فکر می‌کنم به اینکه در این دو سال استعداد و علم محمد به کجا می‌رود. بعد از خدمت چه می‌شود. جلو شکوفایی‌اش گرفته می‌شود یا نه. این روزها به مثلث سرباز و من و پدر فکر میکنم. 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید