جوانه‌ها

بعد از انتخابات بود. شاید دو سه هفته بعد. راه افتایدم به قصد یک سفر. برویم چالوس پیش آقای سلطانی. برویم نوشهر و ساحل ساکت سنگ و ماسه که حس مالکیت دارم نسبت به آن. مقصد البته مهم نیست در اینجا که سخن از راه است. راهی که مردم آن را به کمپین یا تظاهرات تبدیل کرده بودند. هر چیز سبزی داشتند در ماشین (منظور خودکار و دستمال کاغذی است حداکثر و نه بیشتر!) آورده بودند بیرون و شعار می‌دادند. چراغ می‌زدند و هزار کار دیگر که در تهران نمی‌شد انجامش داد. رسیدیم به یک آبشارک. پسربچه کوچکی رفته بود بالای سنگی و سبز بسته بود به دستش یا فکر کنم چیز سبزی در دستش بود. فکر کنم نه می‌دانست انتخابات چیست و نه اینکه موسوی نخست وزیر امام است و نه اینکه گفته دولت باید فرهنگی باشد و فرهنگ غیردولتی. او شاید حتی نمی‌دانست اعتراض چیست ولی همه این‌ها را داشت می‌آموخت.

منزل پدری کوچه معتبری دارد. جان می‌دهد برای بازی. البته ماشین‌ها آنقدری هستند که اعصابت خرد شود. من هم که از سر کار یا دانشگاه می‌آمدم از میان بچه‌ها عبور کردم. شعری می‌خواندند برای هم. "مامانم گفته به من دست". آخرش را می‌دانستم. شعری بود که بهداشت را نشانه رفته بود و اینکه محتویات بینی را باید در خفا خارج کرد. اما پسرک چیز دیگری گفت. مامانم گفته به من دست تو سوراخت نکنم. شعر به وضوح س ک س ی شده بود و از دریچه نفی، نوعی نگاه مثبت به کنش س ک س ی را نشان می‌داد. به راهم ادامه دادم ولی کمی مبهوت.

منزل خودمان کوچه باریکی دارد ولی برای بچه‌هایی که تابستان فصلشان است. چه فرقی می‌کند. می‌خواستند اسم روی دیگری بگذارند. نسل ما الاغ می‌گذاشت یا میمون و از این دست. اما گفتند اسم تو باشد حمال الکترونیک. طنز خوبی داشت. خوشم آمد. ناگهان بحث به جایی کشیده شد که نام بالدار آمد. همه بچه‌ها رفتند به سمت اسامی سریالی که شبکه جم می‌گذارد. از ساواچ بالدار گرفته تا چیچک. حاضر نیستم نامی در مورد این سریال بشنوم از بس که به نظر من بد است ولی این اسامی را از بچه‌های زیر 15 سال شنیدن نوبری بود قبل افطار. راستی با رویش جوانه‌ها چه می‌کنیم؟

/ 2 نظر / 19 بازدید
حمیدرضا ط

به نظرم مقایسه این دو کودک فقط نشان از بی هویتی نسل فعلی داره و نشون میده رسانه ها هر چی بگن اونا هم اون رو خواهن گفت....این رویش قابل اعتنا نیست مگر اینکه جهت دهی داشته باشه.

ن.پ

" منم مثل تو ماتِ این قصه ام.." از انتخابات که میخونم و میشنوم یاد گرد مرگ می افتم نفسمو میگیره :((( قشنگ بود.شیرین مینویسی.. اما هم متاسف شدم هم متحیر! متاسف از این نظر که انگار نسل به نسل که پیش میره باید بیشتر به پوچی و بی معنایی اعتراف کرد .. و متحیر ازینکه امروز خدا رو شکر ابزارهای قدرتمندی داریم که میتونیم ازشون برای ساختن فرهنگ کمک بگیریم..رسانه..ارتباطات.. و کنار گذاشتن تابوهای فرهنگی و باور و معیارهایی که دست و پای مردمی مثل مارو بسته (البته اگه بشه به این آخرین مورد، ابزار گفت!)